«دل نوشته ها و گفتنی ها نوای عشق و نجوای عشق» «با تشکر از بازدیدکنندگان محترم امیدوارم با نظر مثبت خود بنده را یاری فرمایید»
ندانم زمان گذشته...
سر امتحان کلاس عشق بودم ندانم زمان گذشته امتحـان شفــاهی بود ویا کتبی ندانـم زمان گذشته
سر کلاس بود که سوال معنی عشق ومحبت آمد بنظـر رسید که جمع و تفـریق کنم چوزمان گذشته
جمع و تفـــریق نمودم معنی عاشق معشـوق را مســــاوی آمد محبت تـو نازنین چـو زمان گذشتـه
هــر آنچــه امتحـــــان دادم نشـــد شــــدم مردود معشــــوق آمـــــد و گفتــا دگـر آن زمــان گذشتــه
خمـــار آمــــدم بیــــرون از درون کـلاس عشـق دبیرم آمـد وگفتا گذشته هـرآنچه بود زمان گذشته
چنین در فکر خود حساب کـردم فعل و گذشته را بگفت معلـم کـلاس از فعــل و فعـــال زمان گذشته
منــــه بینـــوای مسکیـن بـه امیـد امتحـان بودم فـرشته آمد و گفتـا کـه ازخـواب شب زمان گذشته
نیمه شب در فضـای سکوت بفکـر خیال او بودم خوش بود برمن همان لحظه که دگر زمان گذشته
عـــالم گوید عاشقـان همه مستنـد و ره گم کرده بس عـاشق منــم در ره عشق مگر زمان گذشتـه
چـه گـــویم دیوانه عشقـم ره گم کــرده معشـوقم دیوانــه منم خــدا دانـد کـه چـه از زمان گذشتــــه
شدم چـــو عاشقان عاشق دبیر دانشکده عشـق خدای عـالم دانه شب تا سحـر چه زمان گذشتــــه
آنشب از بـوی گل میخک همه مست میخانه بـود ز میکده ومیخانه تابه سحردانی چه زمان گذشـته
شدم نــابود کسی نبــود دله بیمارم زدسـت گیـرد چـــه گویم در مستی ودیوانگی چــه زمان گذشتـه
منه عاشق ازعشق معشوق محتاج پرستـارشدم ز بستــر بیماری شب تا سحـر با آه زمان گذشتـه
خـــواهـــــم زمعشــوق بـــاز همنشیـــــن منـه دیوانـه شــــود تامختصرگویم که حریف عشقــم مگـــرزعشق زمـــان گذشـته
برچسب: نویسنده, رحیم سقایی,
نویسنده: تبریز - رحیم سقایی